¸.•`¯`•.¸ ستــــاره نـیــلی ¸.•`¯`•.¸
بچه ها اين آهنگ کار جديدمه...تک آهنگ "طـاقت دوری" با صدای "حامد حيدری"...
که تـــــار ش رو من زدم...گوش بدينو نظرتونو بگيد بیشتر راجع به تـــارش ![]()
لینک کمکی دانلود:
۱) http://www.4shared.com/mp3/pc9aQxkR/Hamed_Heidari_Taghate_Douri.html
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت
11:3 توسط .: نیـما :.|
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برمي گشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
****
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
****
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
****
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
****
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...
(¯`v´¯)
.`·.¸.·´
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·´ .·´ ¸¸.·¨¯`·.
پی نوشت۱: گاهی براي اينکه انگيزه ی ادامه ی راه پيدا کنی بايد کمی ايستاد و به پشت سر نگاه کرد...
بعد از يک سال دوباره برگشتم...
پی نوشت2 : توی این یه سال کلی اتفاق خوب برام افتاده...امسال سال منه...
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت
8:37 توسط .: نیـما :.|
قبل از رسيدن به سر چاله ها، خودت را از افتادن در آنها برهان. قبل از اينکه خود را مجبور کني که چيزي را که نمي خواهي به زور بپذيري، لختي توقف کن و به اين بيانديش که در درون وجود تو قدرت اراده و اختياري قرارداده شده است، که تو مي تواني با تکيه بر آن هر لحظه بخواهي جواب منفي دهي و مسيري ديگر را برگزيني. قبل از اينکه وقت خود را روي شکايت و گله از شرايط سخت زندگي تلف کني و از شرايط بد روزگار بنالي، اندکي توقف کن و براي لحظه اي فکر کن و ببين که هر چيزي در اين دنيا اگر از زاويه درست به آن بنگري مي تواند معنايي خير و مثبت در خود داشته باشد. همين ديدن خير در امورات زندگي تو را آرام مي سازد و هيچ حادثه اي ديگر براي تو آزار دهنده نيست. همينطور قبل از اينکه ديگران را به خاطر دخالت در کارهايت مقصر بداني و سرزنش کني، چند قدم به عقب بردار و درياب که راه کنترل هدف و مقصد در زندگي اين است که مسئوليت همه کارهايت را تمام و کمال بپذيري و بي جهت در ديگران به جستجوي دلايل زندگي خودت نگردي. قبل از اينکه خودت را تسليم ترس کني و درون زندان ترس خود را حبس کني به اين فکر کن که همين ترس مي تواند بهترين آموزگار تو باشد و تو مي تواني با تکيه بر همين ترس از قبل آماده تر باشي و با اعتماد و آمادگي بيشتري به سمت جلو گام برداري. و قبل از آنکه گمان کني به پايان خط رسيده اي يک نفس عميق بکش و به اين فکر کن که همين لحظه اي که الآن در اختيار داري هنوز دست نخورده و خراب نشده است و تو مي تواني با استفاده از همين لحظه الآن و چند لحظه ديگري که در آينده منتظرتوست دست و پايي بزني و زندگي خود را از آنچه هست بهتر سازي. خم شو... ولی نشکن!
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت
17:15 توسط .: نیـما :.|
آخرين مطالب
| Design By : Pars Skin |
